بنام خدایی که آدمیان را قوه ی درک نهاد چرا که درک نمی شود..

چقدر دلم تنگ شده بود برای اینجا..

و چقدر دلم می خواهد از حقیقتی بنویسم که دوستش دارم و دلم می خواهد از مردی بنویسم، از مردی که دوستش دارم.. از مردی که زنده است و با من سخن می گوید.

دلم می خواهد از کسی بنویسم..

دلم می خواهد از پدرم بنویسم...

از پدرهایم بنویسم..

از کسی که دوستش دارم، بنویسم..

ولی ذهنی درگیر یافتن واژه ای است..

ولی دستی کلمات را پیش از نوشتن محو می کند.


-------

پ.ن: مردی که اصرار داشت "سلونی قبل ان تفقدونی ..." ولی چه بد مردمی بودیم، چه بد.