بنام خدایی که به راز درون سینه ها آگاه است.

بالاخره تصمیم گرفتم بنویسم!  به من بگو تو میدانی اینکه توی دلت هزار راه نرفته باشد یعنی چه؟ بخدا خسته ام.  از این ترس لعنتی که توی دلم برای خودش جولان می دهد! متنفرم. از این احتمال ها! از اینکه توی دنیای من، هیچ چیز به عنوان صد درصد وجود ندارد! از اینکه حساب هایم همه و همه روی احتمالات است! خیلی خسته ام! نمی دانی چه زجری دارد! تنها ی تنها بنیشینی و میان هزار راه نرفته ی ممکن، با این عقل ناقص یکی را انتخاب کنی! عقبم، به اندازه ی تمام عمر همه ی آدم ها از دنیا و آخرت عقبم! نمیرسم! اگر همه  ی راه ها را بدوم، نمیرسم! کاش میشد فکر نکرد! باید هوای همه را داشته باشم. خسته کننده و له کننده ترین کار ممکن، اینکه خودت را حذف کنی، آنوقت سر فرصت بنیشی فکر کنی، فلان کار چه سود و زیانی دارد، آن هم نه برای خودت! شاید برای آدمی که نمی شناسی اش! شاید هم برای آدمی که دوستش نداری! میترسم! ترسی که دچار وقفه ام می کند! ترسی که بازدارنده است. خیلی وقته به این نتیجه رسیدم که خودم ، از روی خودم رد شدم! خیلی وقته ، وقتی میشینم فکر میکنم، از زندگی چی میخوام؟ خنده ام میگیره! مگه منم باید چیزی بخوام؟؟ مگه آدما قراره تو این دنیا غیر از گذشت از خودشون برای بقیه ، کار دیگه ای هم بکنن؟  خواهش می کنم بهم بگو! من که گیج شدم.  از اینکه معنی رفتار ها را حدس بزنم! خسته ام! حالم از خودم بهم میخورد از اینکه بخوام از نگاه و رفتار بقیه بفهمم چی از جونم میخوان! دارم داد می زنم! خواهش میکنم رهام کن! تنهام بذار! تو روحم رو آلوده کردی! تو رو خدا تنهام بذار! تو لهم کردی!  نمیخواستم تو آلوده ام بشوی! همه ی راه ها را بستم!  غافل از اینکه خودم آلوده ات شدم! اینجا هم من قربانی شدم.... اینجا هم من له شدم....  

پ.ن: ببخش مرا! که این بار این سطور نوشته شده ؛ آرامش " تسلیم" را توی رگ هایت تزریق نکرد، که راقم این سطور، میان هزار کوچه ی بیراهه ی این دنیا، آشفته است..

پ.ن: به تو همان که منتظر بیداری این اهالی کهف هستی: "می دانم!
تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند!
اما شمار ِ آنهایی که عاشق می مانند،
از انگشتان ِ دستم بیشتر نیست!"

پ.ن : همین! و نه بیش تر!