بنام خدایی که همواره با من است اما من در غفلتی عمیق و عجیب از او غافلم...

نوشتن از برخی افراد سخت است، نوشتن از برخی دیگر، سخت تر.. و عجیب تر آنکه ننوشتن و نگفتن  هم از سختی نوشتن نمی کاهد..

ماه در آمده بود و حزن و اندوه را روی زمین می بارید! اما از شرمساری زمین، گویی خبری نبود! سالهاست اینگونه است! قصه ی بی حیایی زمین  و اهالی اش برای هیچ کس تازه نیست.. و من در عجبم! از آفتاب های هر روز! از ابرهای هر شب! در حیرتم! از زنده بودن خودم! از نگاه های همیشگی ام! از روزمرگی گریبانگیر

آری! ماه در آمده بود و خیال رفتن نداشت! آمده بود تا روزهای ما را مثال شب های تا به صبح  گذشته ی عاقله زنی کند.. پر التهاب، پر التهاب! اما دریغ! که این دل ما عادت به بی دردی داشت! و ما ادراک مالالتهاب؟؟

آمده بود! تا شب های تاریک ما را  مثال شب های نینوائیان "لَهُم دَوی کَدَوی النَّحل"  روشن کند.. اما صد دریغ، که حتی آستانه ی شنیدن من از صدای بال زدن زنبورها پست تر بود.. چه رسد به توانایی پرواز..

آنچه ماه می خواست به من بفهماند! همچون آب سردی از راه های پر پیچ و خم ذهنم فرو می ریخت! و ذهنم دوباره تهی می گشت.. در این میان! فقط لحظه ای مرا با وسعت حقیقت رو به رو می کرد.. و من این لحظه را دوست داشتم.

سالهاست که ماه می آید و می رود و صدای شکستن کمر مردی در تنهایی خودش می پیچد! می پیچد!

------

پ.ن: بسیار آموختم از این گفته ی امام: هَوَّن عَلیَّ ما نزل بی، أنه بعین الله...