بنام خدایی که انتخاب می کند..

از پشت عینک بزرگ و قاب مشکی اش با خنده ی همیشگی  اش به نقطه ای خیره شده بود..نگاهش را اگر دنبال می کردی به افق های ماورایی میرسیدی..  به جایی که در وسعت دید حقیر ما نمی گنجد.. نگاهش این کلام را تکرار می کرد "آه - آه - آه -از ظلمت جهل و آتش شکنجه و طوفان تهمت و افترا..."
و صلابت نگاهش را بیش تر و بیش تر میکرد.. و درد تا مغز استخوانش تیر می کشید.

وجودش آنقدر زخم خورده بود که تراشیده و ورزیده شده بود.. حالا اعضا و جوارحش به جای فرمان گرفتن از مغزش از خداوندشان فرمان میگرفتند و در این راه از یکدیگر پیشی می گرفتند.. سرش از پاها سریع تر و چابک تر بود و همین هم بود که آخر سرش را به باد داد.. به باد..

او قربانی شده بود، قربانی راهی که ذره ذره ی قلبش را در آن صرف کرده بود؛ قربانی خدایی که او را تربیت کرده بود..

او قربانی بهترین ها شده بود.. و اینک پاهای توانا و دستهای قوی اش در آغوش پرودگارشان آرمیده بودند..

همه چیز تمام شده بود. آنها کار خود را به بهترین وجه انجام داده بودند..

.

.

.

چمران یک نشانه است.. نشانه ای که راه گم نشود..

 

پ.ن: تعلیم بگیرید از این حوادثى که در دنیا واقع می ‏شود. شماها چند سال دیگر نیستید در این عالم، چمران هم نیست؛ چمران با عزت و عظمت و با تعهد به اسلام جان خودش را فدا کرد و در این دنیا شرف را بیمه کرد و در آن دنیا هم رحمت خدا را بیمه کرد؛ ما و شما هم خواهیم رفت.

مثل چمران بمیرید.