به نام خدا

"خاموش باد ای قلب من! زیرا کسی صدای تو را نمی شنود...

 

 

ای قلب من به سخنم گوش فرا ده!

دیروز همچون درختی تنومند بودم. ریشه هایم تا اعماق زمین و شاخه هایم تا بی نهایت بودند. درخت درونم در بهار شکوفه داد و در تابستان میوه. و چون پاییز فرا رسید میوه هایم را در طبقی از نقره نهادم و آن را در کنار جاده گذاشتم تا رهگذران تناول کنند و به راه خود ادمه دهند.

پاییز پایان یافت وتنها یک میوه برای من باقی ماند لذا آن را در دهانم قرار دادم و مزه ی آن را همچون شوکران تلخ یافتم وبا خود گفتم:

وای برمن! نفرین را در دهان مردم نهادم و دشمنی را در درونشان گذاشتم.

آنگاه درخت درونم را از ریشه کندم و گذشته اش را بریدم و خاطره ی هزار بهار و هزار پاییز را از ذهنش محو ساختم و آن را در بوستانی دیگر که از گذر زمان دورتر بود، کاشتم. سپس خون واشکهایم را زیر پایش ریختم زیرا می دانستم که در خون مزه ای و در اشک حلاوتی است.

وچون بهار رسید درخت درونم شکوفه داد و در تابستان میوه. آنگاه در فصل پاییز میوه هایم را در طبقی از طلا نهادم و آن را در کنار جاده گذاشتم تا رهگذران تناول کنند.

مردم گروه گروه می گذشتند اما هیچ کسی دستهای خود را دراز نکرد تا میوه ای بردارد. ناچار میوه ای برداشتم و آن را تناول کردم. میوه ای بود همچون عسل شیرین ومانند چشمه ی کوثر، لذیذ و مثل شراب بابلی، گوارا و خوشبو بود.

فریاد زدم و گفتم: مردم نمی خواهند نعمت و برکت را در دهانشان و حق را در درونشان بگذارند. زیرا چنین برکتی از اشک ها و چنین حقی از خود آنها پدید آمده است!

بازگشتم وزیر سایه ی درخت وجودم تنها نشستم؛ در بوستانی که از رهگذر زمان دور بود...

تا صبح ای قلب من خاموش باد! "

جبران خلیل جبران- گورکن  

پ.ن: حرفی برای نگفتن:

من خدایی که تو برایم اندازه گرفتی نمی خواهم! من همان خدای بی وسعت و نامتناهی خودم را می خوهم! لطفا خدایم را به من برگردان...