بنام خدا

مرد گذر کرده بود.. از میان همه ی این قرنها...با همه ی این مردمان عمر کرده بود و برای همه شان دعا کرده بود..جایی دستشان را گرفته بود. در گذرگاهی نگاهش را به نگاهشان تلاقی داده بود.

مردمان قرنها اما... چنین مردی را به خاطر ندارند.. نگاهش را میان هزار ها نگاه گم کرده بودند.. شاید هم خیال می کردند این خودشان هستند که دارند راه می روند و عمر می کنند... حتی در ذهنشان نمی گنجید آسمان به خاطر دل مرد بارانی می شود، نمی دانستند آفتاب به شوق بیداری مرد می تابد...

سخت بود.. برای مرد از همه سخت تر..  مرد بزرگ بود و دلش به وسعت قرنهای گذشته .. به ارتفاع دیوارهای محکمی که راست اند و هیچ گاه خیال کج شدن ندارند... دوست داشت آدم ها بعضی چیزها را درک کنند، فقط بعضی چیزها.. و این انتظار زیادی نبود..

 این کابوس تمامی نداشت.. باید بیدار می شدند تا بفهمند در کابوس عمیقی بوده اند.. آدمها هیچ وقت وقتی خوابند نمی دانند که دارند خواب می بینند، حقیقت زمانی آشکار می شوند که بیدار شوند.. آنگاه به عذاب ها و نگرانی هایی که در طول کابوس و خواب داشته اند، می خندند..

کارش شده بود.. انتظار.. انتظار شنیدن ندایی از آدم ها... در انتظار بیدار شدن آدم ها.. در انتظار دستی، قدمی، نگاهی...

کار آدم ها هم شده بود انتظار.. انتظار دست هایی که برای گرفتنشان دست دراز نکرده بودند... انتظار هم قدم شدن با پاهایی که برای آمدنشان به استقبال نرفته بودند..انتظار معجزه ای که برای استحقاقش امتیازی نداشتند..
انتظار تابیدن خورشید گرما بخشی که در سرمای زمهریر شبش فقط زیر پتو استراحت کرده بودند..

 

پ.ن: خورشید زمانی طلوع خواهد کرد، که همه از عمق تاریکی آگاه شوند.. در خواب های من و تو هنوز سراب روشنایی بیداد می کند.