یا عَظیماً لا یُوصَفُ..

رمقی نمانده بود... از صبح، آنچه نباید اتفاق می افتاد.. اتفاق افتاده بود.. مثل آب جویی که می گذرد.. و کسی انتظار برگشت آب را ندارد..

از مردان میدان..  دو نفر مانده بودند... دو مرد.. دو برادر..  با تنهای خسته ولی جانهای مشتاق.. با لب های تشنه ولی گامهای محکم.. بقیه حرف خود را با خون جاودانه کرده بودند.. و پیامهایشان را به همیشه ی تاریخ  رسانده بودند..

یک نفر هنوز امید داشت... امید به هدایت آدمهایی که عزیرترین هایش را  به مسلخ برده بودند..

سوالش را از صبح تا به حال چند بار دیگر هم پرسیده بود! اما من مغیث یغیثنا لوجه الله ؟ اما من ذاب یذب عن حرم رسول الله؟

مخاطب سوالهایش به وسعت همه ی آدم های رفته و بوده و نیامده بود...

برادرش.. اما.. جانش در قفس تنگ تن به لب رسیده بود.. مثال جنین 9 ماهه ای که تنگی رحم مادرش او را به چروکیده شدن وادار می کند تا جایی که قصد طغیان علیه خود را می گیرد و خارج می شود..

جان ها برای جای دیگری غیر از دنیا آفریده شده اند... چنان ها که جنین ها برای جایی غیر از رحم مادر.. دنیا و رحم مادر یک جایگاه موقتی است و صد البته  محدود و دست و پا گیر.. 

.... عباس(ع) هم امتحانش را با نه با "آب ِرود" که با "آب ِرو" داده بود..

پیام حسین(ع) برای همه واضح بود.. وقتی به سمت خیمه ابوالفضل(ع) رفت و ستون وسط خیمه را کشید و خیمه روی سر حسین(ع) آوار شد.. مثل غم از دست دادن برادرش ..

 

 

صدای بیصدایی در دلم  این گونه سلام می کند:  السلام علی ابی الفضل العباس بن امیرالمومنین المواسی اخاه بنفسه، الاخذ لغده من امسه، الفادی له، ‌الوافی الساعی الیه بمائه، المقطوعه یداه...