به نام خدا

می دانستم، امروز از آن روزهایی است که باید به هر لحظه اش؛ ده بار بیندیشم!

شروعش؛ تسلیت مرگ بود! و مرگ! داشتم فکر می کردم مرگ چه حادثه ی عظیمی است! گاهی تا شعاع ١٠٠کیلومتری اش را  تحت تاثیر قرار می دهد ونوعی سوزش معده وشاید سردرد میگرنی ایجاد می کند!!!

راه به سمت مقصد خود می رفت! به سمت جنوب و کمی متمایل به شرق! به سمت دردها می رفت! از مسیری می رفت که می شناختمش!


وبالاخره به قول دوستی، به آسایشگاه مرده های متحرک رسیدیم! ومن نمی دانم چرا از اینجا به بعد همه  چیز را فراموش کردم!

با نگاه هایشان آشنا بودم! نگاهی که خواهش است و تمنا... من با نگاهشان سالهاست کنار آمده ام! کنار..

ولی چهره ی پسر جوانی که با ذوق به سمت او آمد که با او دست بدهد! و او کنار کشید!!!  هنوز یادم می آید، هنوز...

ومن هنوز از اینکه نمی توانم کاری بکنم، خسته نشدم!

------------------

پ.ن:

در حیرانی عجیبی هستم. "سنگ پشت" و"تسلیم"! مرا برای عصبانیت هایم ببخشید! من نیاز به تصمیم گیری های فردی دارم.