یا صادقا لا یُخلف

خونِ خدا در محراب هنگام فلق ریخته بود.. گسیخته و دوتا شده بود... همه چیز از هم.. دایره ی سر دونیم.. شب و روز.. آسمان و زمین..مرزهای همه چیز پیدا بود.. پیوند آسمان ها و زمین بریده شده بود.. در ابتدای سپیده دم.. و سرخی ِ فلق ، خونِ برادر رسول خدا بود..

ارکــــــان هدایت فروریخته بود.. درمحراب..در ابتدای سپیده دم..

فلقی که با خون ِ ولی خدا آغاز شد... پیام آورصبح رزّیت های اسلام بود..و امت فاتحه ی اسلام را از فلــــــــق تا شفــــــــــق خوانده بود.. وامحمـــــــــــداه.. بر امت محمد(ص) چه رفته بود که "علی الاسلام السلام" .. خدا می داند در این فاصلــــه ی فلـــــــــق تا شفــــــــق چه بر سرمجتبی(ع) گذشته بود..

خونِ خدا ریخته بود.. در روز دهــُـــــم.. درانتهای روز و ابتدای شب.. در گودال..و صدای "أتجعل فیها" ی ملایک بلند شد.. گویی در خلقت نخستینِ آدم، این روز را می دیدند و پاسخ خود را از پروردگار داننده ی "مالا تعلمون" جست و جو می کردند.. و به "لا علم لنا" ی خود اقرار کردند و تاریخ منتظر گرفتن ثار این خون شد..

فانـــــــوس هدایت خاموش شده بود..در گودال.. درابتدای شب..

سرخی ِ شفق، خونِ پسر رسول خدا بود.. و شب مصیبت بار اسلام آغاز شد.. "والــــیل اذا عَسعس".. شبی به بلندی سال ها..شبی که اگر نبود  نُـــــــــــه ستاره ی پرفروغ اش، سیاهی اجازه قدم از قدم برداشتن نمی داد..

 

 

پایان این شب ِ بلند، صبحی است که نَفَس می کشد.."والصُـــــــــبح اذا تنفّـــَـــــــس"