.:هوالغـــــنی:.

1.

در یکی از رستوران های شهر، وارد سرویس بهداشتی که می شوم! دنبال یک آویز برای آویزان کردن چادر می گردم.. دقیق تر نگاه می کنم، پشت درها، گوشه ی دیوار و کنار دستگاه خشک کننده ی دست!... نخیر.. وجود ندارد.. با خودم فکر می کنم احتمالا اینجا فرانکفورت است و مسئولین رستوران هیچ گاه با مقوله ای به نام چادر آشنا نبوده و نیستند..

2.

در تالار پذیرایی برای شرکت در جشن یکی از اقوام آمده ایم.. وقت نماز است..اذان می گویند! دنبال نمازخانه می گردیم.. بالاخره یدایش می کنیم.. ابعاد دو در دو دارد و سقفش حتی از من ای که میانگینِ قد را - آن هم دخترانه - دارم کوتاه تر است.. با گردن شکسته نماز می خوانیم.. با خودم فکر می کنم احتمالا اینجا آمستردام است و مدیر تالار پذیرایی قصد دارد شبی فراموش نشدنی از این نماز با گردنِ کج در محضر خدا را برای ما رقم بزند..

3.

در بخش ارتوپدی بیمارستان امام حسین(ع) هستیم..کارگاه آتل بندی است.. باید برای هم آتل کوتاه ببندیم.. هردو نفر باهم.. من و زهرا می مانیم.. به دوستانمان می گوییم اگر برای شما سخت نیست که آستین هایتان را بالا بزنید، هر کدام از ما با یکی از شما بیاید.. نگاه می کنند، سکوت می کنند و نه ای می گویند و کار خود را ادامه می دهند.. می رویم سمت استاد.. او حتما متوجه حرف ما می شود.. به استاد می گوییم برای ما سخت است آستین هایمان را بالا بزنیم.. نگاهمان می کند.. اصلا و ابدا انتظار چنین حرفی را نداشته است..می گوید اشکــــــــالـــــــــــی نَدارد، بروید گوشه ی اتاق پشت به بقیه کارتان را انجام دهید!!! با خودم می گویم احتمالا اینجا نیویورک است و استاد آکادمیک روی آموزش ما بسیار حساس است و کاملا با فضای ساق دست نا آشنا است...

آخرِ کارگاه دوستم می پرسد چرا شما دوتا اون گوشه رفتید؟! با خودم می گویم احتمالا برای اینکه برای بقیه بدآموزی نداشته باشد، گوشه ی اتاق دور از چشم بقیه بودیم!!!   

4.

در اتوبوس و تاکسی و مترو گرفته تا مغازه و دکان و فروشگاه و هر خانه و کاشانه ای صحبت از بالارفتن قیمت دلار و ارز و گران شدن سکه و غبطه خوردن به سودهای کلانی فلان و لعنت کردن آبا و اجداد بیسار است.. با خودم می گویم مردم ام را چه شده است؟ به کجا چنین شتابان؟ تا به حال اینقدر با شما غریبه نبوده ام که امروز!