به نام خدایی که آنچه را نمی نویسم میداند و آنچه را نمی گویم می شنود...

 

سوالاتش شروع شد، مادر بود وگریزی از این کار همیشگی اش نبود.

گفتم احساس عجیبی شبیه به دلشوره! شبیه به اینکه انگار کسی در دلم رخت می شوید! به جانم افتاده..

و او با وسواس تمام آغاز کرد! تقریبا عادت داشت منشا دلشوره ها واضطراب های مرا که خودم هم نمی دانستم برایم پیدا کند، تا شاید بتواند رفعش کند!

این بار اما...

هر چه سوال می کرد نه پاسخی داشتم ونه او می توانست حدس بزند...

وآخرش هم مثل همیشه، دست روی قلبم گذاشت و  از گنجینه ی محفوظش برایم آیات معجزه آسایش را خواند؛

 

ومن دوباره از احساس آرامش پر شدم، لبریز شدم، سرریز شدم....

--------

پ.ن:

فلما ذهب عن ابراهیم الروع وجاءته البشری

الابذکرالله تطمئن القلوب

هوالذی انزل السکینه فی قلوب المؤمنین لیزدادوا ایمانا مع ایمانهم..

و...

که یادم نمی آید!!