به نام خدایی که تربیت ما را بر عهده گرفته است..

"بر هر دوی شما سلام. سلام وداع کننده‌ای که نه خشمگین است، نه ملول.


لحظه‌ای سکوت نمود، خستگی یک عمر رنج را ناگهان در جانش احساس کرد. گویی با هر یک از این کلمات، که از عمق جانش کنده می‌شد ـ قطعه‌ای از هستی‌اش را از دست داده است.


درمانده و بیچاره بر جا مانده؛ نمی‌دانست چه کند؛ بماند؟ بازگردد؟ چگونه فاطمه را، این‌جا، تنها بگذارد، چگونه تنها به خانه برگردد؟ شهر، گویی دیوی است که در ظلمت زشت شب کمین کرده است. با هزاران توطئه و خیانت و بی‌شرمی انتظار او را می‌کشد.


و چگونه بماند؟ کودکان؟ مردم؟ حقیقت؟ مسؤولیت‌هایی که تنها چشم به راه اویند و رسالت سنگینی که بر آن پیمان بسته است؟


درد چندان سهمگین است که روح توانای او را بیچاره کرده است. نمی‌تواند تصمیم بگیرد، تردید جانش را آزار می‌دهد، برود؟ بماند؟


احساس می‌کند که از هر دو کار عاجز است، نمی‌داند که چه خواهد کرد؟
به فاطمه توضیح می‌دهد: “اگر از پیش تو بروم، نه از آن رو است که از ماندن نزد تو ملول گشته‌ام، و اگر همین جا ماندم، نه از آن رو است که به وعده‌ای که خدا به مردم صبور داده است بدگمان شده‌ام”.

 

آنگاه برخاست، ایستاد، به خانه‌ پیغمبر رو کرد، با حالتی که در احساس نمی‌گنجید، گویی می‌خواست به او بگوید که این “ودیعه‌ی عزیز”ی را که به من سپرده‌ای، اکنون به سوی تو بازمی‌گردانم، سخنش را بشنو. از او بخواه، به اصرار بخواه تا برایت همه چیز را بگوید، تا آن‌چه را پس از تو دید یکایک برایت برشمارد."

علی شریعتی- فاطمه فاطمه است

--------

پ.ن:

١-همیشه با خودم فکر می کنم، برای خدای من که بنده ای مثل حضرت علی(ع)دارد، ما چه معنی ای می توانیم داشته باشیم؟!

بنده ای که اوج و ایده آل یک انسان کامل بود.او که بودنش نیاز بود و نبودنش کمبود! اما.. اگر من بمیرم! از این دنیا چه چیزی کم می شود و یا چه چیزی بر آن اضافه می شود؟! به خدا هیچ!دقت کن! "هیچ" و چه سخت است..

٢- به قول امام صادق(ع):


فی الأصل کنا نجوماً یستضاء بنا        وللبریة نحن الیوم برهان

نحن البحور التی فیها لغائصکم          درٌ ثمین ویاقوت ومرجان

مساکن القدس والفردوس نملکها      ونحن للقدس والفردوس خزان

مَنْ شذ عنا فبرغوت مساکنه             ومن اتانا فجنات ورضوان