بنامشــــ.

از حالا تا ظهر روز دهم..

می شد نگاهش کند.

شکل و شمایلش را

راه رفتن اش را

حرف زدنش را

به اضافه ی آن چند قدم ِ آخر حتی..

ولی سیری نداشت

این نگاه..

این پیامبرِ دیگر..

 

+

نظر الیه نظرة ایس منه وارخى عینیه وبکى

نگاهی از روی ناامیدی به او انداخت و چشمهایش پر از اشک شد..