بنامش

وقتی دور و برت پر از آدمهای مجهول الهویه باشه. همینه..

فصل امتحانا که می رسه! من میشم فرشته ی نجات اونا..

 باید به ندیدنشون عادت کنم..


مگه تو! خود تو! ملیت یا وطنت رو کی بهت نشون میده! مگه ملیت معنیش چیه؟! مگه یک دفترچه با جلد قرمز تمام هویت توئه؟!

اون از مصطفی که هیچ وقت نتونست به اونوری ها عادت کنه! و تازه می خواد بینی اش رو عمل کنه! و اگه بهش شناسنامه ندن، خیلی سر خورده می شه..

اون از مرتضی که با وجود همه ی استعدادش تو فوتبال! به خاطر نداشتن شناسنامه!! تو هیچ باشگاهی پذیرفته نمی شه.

اونم از دعا که بالاخره باید بره و زندگی اش رو اونور شروع کنه! با یکی که ١٣ سال ازش بزرگ تره!! و با رویای جلد قرمز خداحافظی کنه..

اینم از من! که جز تحقیق اوتو کد، تدریس ریاضی و یا پیدا کردن دکتر خوب! هیچ کاری نمی تونم بکنم! حتی با اینکه دفترچه ی جلد قرمز دارم..