بنام خدایی که هیچ گاه مرا فراموش نمی کند اما من در غفلتی عمیق و عجیب از او غافلم..

یکی دیگه هم رفت... بدون اینکه کسی جایگزینش بشه..

و ما همچنان به آخر تاریخ نزدیک تر می شویم.. به فصل زمستان.

راه ها تنگ تر می شه .. ولی ما فربه تر...

گذرگاه ها سخت تر می شه ...ولی ما گستاخ تر..

محک ها مشکل تر می شه .. ولی مردهای میدان کم تر..

.

.

.

آیا صبح نزدیک نیست؟!

-------

پ.ن:

پدر، مثل دیوارهای بلندی است که هیچ گاه ویران نمی شود.. محکم و استوار!