بنام خدا

بعد از کلی نفس حبس کردن و جا کردن یک عدد خودم لای در متروی چهارمی که از ایستگاه عبور می کرد! سفر تقریبا آغاز شد...

این مترو عجب دنیایی دارد! هر روز که سفر می کنی! نه یک روز که انگار یک ماه عمر کردی! و شاید به خاطر همین است که من از نگاهت می خوانم آنچه را که نباید و نشاید...

من غیب گو نیستم ! ولی یادت باشد من از نیت هایت آگاهم و چه بد! چرا که تو دیگر برای من همانی که هستی! نه همانی که می خواهی...

متاسفم! و لی من گرگ دنیا دیده ام!

برایت متاسفم! تو هم دقیقا مانند همان های عمل می کنی که منتقدشان هستی!

برایت متاسفم! که می روی سر وقت مردم جنوب شهر!! که به قول دوستت رایشان را ساعت ٨ در صندوق ها می ریزند؛ که برایشان از آزادی بیان و فکر و صیانت از نمی دانم کجا بگویی!

آخر آزادی بیان بخورد تو فرق سر من!! تو چه میدانی، دغدغه ی جنوب شهری چیست؟ چرا احمق فرضش می کنی که بروی و روشنش کنی!!

تو هم مثل بقیه ای!! فقط دروغ هایت زیباتر است...

اخر چند بار تکرار کنم! آدم از کسی حمایت می کند و اطاعت، که معصوم باشد! یعنی عقل حکم می کند!

حالا من ِ مادر! هی به تو بگویم تو مهم تری! حواست باشد بازیچه  ی این و آن نشوی!!

حالا هی باید بگویم من به هیچ جا وابسته نیستم!! هی تکرار..

.

.

. راه سومی برای من هست؟!

بگو قطار بایستد! فرار شاید تنها گزینه باشد... شاید