بنامش وبیادش

سعی کردم نگویم..

یک سال و اندی است که سعی کردم هیچ نگویم...

به حساب کوچکی ام و خامی ام و به حساب تجربه ی تو...

ولی هیچ گاه به این نتیجه نرسیده بودم که از من متنفری...

این بار هم هیچ نگفتم ولی تو حتی از نگاه به من هم می ترسیدی یا من می ترسیدم...

فکر کردی خنده های من، یا غفلت خود ساخته ام از سر رضایت بود؟ یا از سرمستی نفهمیدن؟

درست از نگاهت می خواندم، آنچه فکر می کنی! ولی مجال سخن نبود! چرا که اگر می گفتم، قطعا گریه می کردی و من دست هایم به شدت می لرزید...

تنها راه من این بود که هی می خواندم:"ان الله یعلم بما فی الصدور"

خدا می داند، فقط خدا می داند چه روزهایی گذراندم...

چقدر گریه کردم و از خدا خواستم"سبقت لهم من الله الحسنی" باشم که من هیچ گاه در این روزگار غدار خود را بی نیاز از او نمی دانستم..

خدا می داند چقدر تزلزل داشتم و چقدر می ترسیدم و لحظه ای خود را از اشتباه مصون نمی داشتم..

خدا می داند چه حالی داشتم... خدا می داند که چه شب ها که با نجوای سخنان امیرالمومنین به صبح رساندم..

خدا می داند در این روزها چه آفاق وسیعی از حکمت که بر من باز شد..

فقط خواستم بگویم من هم فکر کردم، خیلی...

ولطفا برای فکر من ارزش قائل باش!

من دشمن تو نیستم، فقط همین را باورکن...

---

پ.ن: فصل امتحان که تمام می شود ! دوباره فکرها به سویم هجوم می آورند.