بنام خدای می میراند سپس زنده می گرداند...

دلم برای زمان نامعلومی تنگ شده است...

دلم برای تعداد نامعلومی از آدم ها تنگ شده است..

دلم برای آدم هایی که امروز نیستند تنگ شده است..

دلم می خواهد به همان زمان نامعلوم برگردم!

یادم نمی آید، دقیقا یادم نمی آید ، چه زمانی بود اینگونه پراکنده شدیم!

قصه ی ما، حکایت قبول صداقت آدم ها بود وتحمل رنج جدایی..

قصه ی اعتماد به زمین و زمان بود وتحمل، تحمل، تحمل!

قصه ی ملیت ها و زبانهای گوناگون و یکدلی اما..

قصه ی گذر از مرزها بود..

قصه ی خیانت انتظار نداشتن و خیانت دیدن..

قصه ی ما قصه ی غریبی بود!

آشفته ام! آنقدر آشفته ام که همه ی جملاتی که در ذهنم بود یادم رفت.. به مانند کودکی که وقتی با شیطنت خودش زمین می خورد ، اول از همه بلند بلند می خندد که خیت نشود ولی سرش عجیب درد می کند!

پ.ن:

١-متی ننتقع من عذب ماءک فقد طال الصدی

٢-این بار عجیب خداحافظی ای بود! به در خانه که می رسید به عقب نگاه می کرد و باز می گشت و دوباره نگاه، گریه ، نگاه! ترس عجیبی در چشمانش بود..

٣- اگر اینجا می آیی چیزی بگو، حرفی بزن! من همیشه منتظرم..