بنام خدایی که به راز درون سینه ها دانا است..

بالای منبر خطابه که می روم! در مسجد هیچ کس نمانده است که به حرف هایم گوش بدهد..

شروع می کنم!

خیلی وقته دیگه به این نتیجه رسیدم که هیچ کس نمیتونه کمکم کنه.. خیلی وقته شبیه سوال لا ینحل ام.. خیلی وقته دنبال جواب نمی گردم..

خیلی وقته دلم برای هیچ کس تنگ نشده.. خیلی وقته اینجا غریبه ام..

دارم با شما حرف می زنم! حرف هایی که هرگز نخواهید شنید و من فقط در عمق ضمیر خودم فریاد میزنم!

حالم بهم می خورد از فضای درس و دانشگاهی که در آنجا اشتباهی و له می شوی و تمام می شوی!

حالم از نگاه هایی که پتک های هوار شده روی سرم هستند، بهم می خورد..

حالم از ترس خودم، از لرزش دست ها و صدایم برای گفتن حرف هایم، بهم می خورد..

دیگر چه می خواهید! شما تمام درونم را به غارت بردید! از من آدمی ساختید که از ملامت ملامتگران بیمناک است...

بالاتر از این چه می خواهید؟!

بروید، حالا دیگر بروید! همین امروز! شما دیگر هیج جایی در درون من ندارید..

 

من همان غریبه ی روز اولم...

----

پ.ن:١- حتی حرمت این روزها و شب ها هم هیچ چیزی را تغییر نداد...

این وجود ما از بنیان خراب است....

٢-تاریخ: ١١ شهریور قبل از بحث با تسلیم...