بنام خدایی که تعلیم می دهد..

روز عجیبی بود!

انگار خدا می خواست حضورش را در لحظه لحظه های گذشته، که فراموش کرده بودم ؛بیادم بیاورد..

به مدرسه ی اول رفتم! ٣ سال پیش در آنجا درس خوانده بودم.. این بار دانش آموز نبودم، بلکه یک مسئول و سخنران بودم..

به مدرسه ی دوم رفتم! ١۵ سال پیش نوشتن و خواندن را آنجا یاد گرفتم.. این بار دانش آموز نبودم، بلکه خواهر یا می شود گفت مادر یک پسر بچه ی کلاس اولی بودم..

به دانشگاه نرفتم! ولی دانشجو بودم!

می شود گفت یک حرکت و سیر رو به عقب، از پیش دانشگاهی تا کلاس اولی! البته با حس متفاوت تر از آنروزها...

راستش را بخواهی؟ احساس بزرگی کردم.. در حین بزرگی چیزی شبیه به حسرت آنروزها، از درون حقیرم می کرد! چیزی مرا وادار می کرد اقرار کنم پیری واقعیتی انکار ناپذیر است...