بنام خدایی که هیچ گاه مرا فراموش نمی کند، اما من در غفلتی عمیق و عجیب از او غافلم...

اگر از همه ی صحنه های امروز بگذرم... اینجا را برایت می گویم..

 

مترو دوباره می خواست با دل ما نسازد... بعد از آن همه تاخیر و دردسر!! بین ایستگاه خزانه و علی آباد بود،  پسرک سبزه رو که صورتش آنقدر خشک بود، که وقتی می خندید؛ زخم هایش از اطراف چین می خورد..

دستش پر از دستمال کاغذی تو جیبی بود و حسابی خوشحال بود! می گفت امروز کارش رو به راه بوده...

به من که رسید، پرسید: ۵٠٠ تومان چند تا صفر داره؟ گفتم: ٢تا!

به اسکناسش نگاهی کرد! با نگاهی که از کشف یک حقیقت، برق می زد! گفت: نخیرم! ٣ تا صفر داره..

نمی دانم! چرا به جای قبول حرفش ، سعی کردم مفهوم ریال و تومان را برایش توضیح دهم و دریغ از شنیدن حرف هایم..

گفتم: قبول! اشتباه کردم!! گفتم: چند سالته؟ گفت: ٧ سال! به اندازه ی برادرم بود که بزرگش کرده بودم! 

گفتم: می ری مدرسه؟ قلبم را گرفته بودم، نکند بگوید ؛ نه! گفت : آره!

گقتم: کی می ری پس؟ ظهری هستی؟ گفت: آره!مگه ظهر ساعت ٢ نیست؟!

گفتم: چرا! ولی مدرسه ها ساعت ١٢ باز می شه! باید بری دیگه! ساعت ١١:٣٠ الان!

گفتم: حالا مدرسه ات کجا است؟ گفت: شوش! گفتم اسم مدرسه ات چیه؟ گفت: قاسم دهاتی!!!!

یاد علی افتادم! به خاطر تاخیر مترو، پیش مادربزرگم رفته بود! و من همش نگران بودم که محسن، کفشش را می پوشاند یا نه! خوراکی برایش می گذارد یانه! امان از سر به هوا بودن این محسن!! که همیشه دردسر ساز بود..

وقتی به خودم آمدم، دیدم خواهر آن پسری که اسمش را هم نپرسیدم! به پسر گفت، دیگه باید بریم! وقت مدرسه است..

حالا دوتایی رفتند آنور قطار، و مترو بی جان هم، این مسیر ۵ دقیقه ای را کش می داد! همش نگران بودم! می خواستم زودتر این پسر و خواهرش به مدرسه برسند. اما آنها از پنجره ی مترو، که حالا روی زمین می رفت! بیرون را نگاه می کردند! چقدر برای تحمل این بار، کوچک بودند؟ و چقدر برای نگران بودن از دیر رسیدن به مدرسه!آزاد؟

 

وقتی سوار اتوبوس شهرری- دولت آباد شدم! تازه یادم آمد، از پسرک، دستمال نخریدم!

-----------

گرچه هنوز هم هستند آدم هایی که بدون آنکه بپرسند به کی رای دادی؟ کمکت کنند!

هنوز هستند آدم هایی که بدون آنکه نامت را بدانند، وقتی پولت توی داروخانه تمام می شود، به جای تو حساب کنند..

اما می دانی چیست؟ من همه ی اینها را گفتم! که بدانی من بیش تر از همه ی شما، حق دارم از این وضعیت ناراضی باشم! لطفا صدایت را بلند نکن! یک بار هم به صدای ما گوش بده! ما هم حرف هایی برای شنیدن داریم!

تازه! توقع نداشته باش، انتظار هم نداشته باش، اصلا حرفش را هم نزن! که مثل تو فکر کنم! یا از دریچه ی تو به اینجا نگاه کنم!

اینجا، دور از همه ی شما، همه چیز دوست داشتنی و زجر آور است...

----------

پ.ن: یاد برق چشمان دختران کنکوری مدرسه می افتم! وقتی برایشان می گفتم؛ ما ، اینجا، باید حقمان را خودمان بگیریم! کسی حقمان را به ما عرضه نمی کند!

باور کنید! اینجا، پیش ما، دور از همه ی شما، ما همیشه باید بجنگیم! برای به دست آوردن آنچه به شما، عرضه شده است...