بنامش

آنچه دردناک است! باورهای امروز من است و ترس از گفتنشان! ترس! این ابتذال همیشگی همراه من!

آنچه آزارم می دهد! از دست دادن آدم هایی بود که برای بدست آوردنشان، روز و شب تلاش کردم! غریبگی آدم هایی که برای شناختنشان، هزار بار نگاهشان کردم! پشت کردن آدم هایی که برای دیدنشان، انتظار کشیدم!

آنچه مبهم است! تصمیم هایی است که "تو" ها فرار است بگیرند و طی مسیرهایی است که می روند..

اما؛

آنچه واضح است! قلب "من" هایی است که همیشه برای "تو" ها می تپد!

دست "من " هایی است که برای فشردن دست "تو" ها دراز شده است...

--------

پ.ن:1- به خدا:  همینجایی! حست می کنم! میان قطره اشکی که از گوشه ی چشم مثل منی! نزول می کند..

میان نگاه بی تاب مادری که التماس می کند..

میان فاصله ی دو ابروی کودکی که می خندد...

میان چشم نابینا شده ی پدری که می هراسد..

میان امید های برادری که می ریزد...

2- مادرمن؛ بهشت من است! درست مثل اسمش! جنان!