بنام خدایی که "خشعت له الاصوات و وجلت له القلوب من مخافته"...

خدای من! از آن بالا نگاهم نکن! خواهش می کنم! خجالت می کشم..

وقتی که از آن بالا نگاه می کنی ما جَرادهای منتشر ی بیش نیستیم...

یا در طوفان ها، همان اعجاز نخل منقعر هستیم! و هیچ!

آن بالا، چقدر نازیبایی می بینی از ما؟؟

این وضع ما است که "قد لبسنا سوادی" هستیم، این روزها..

اما، آنها، همان ها که "لبسوا ثیاب البیض" دور تا دور خانه ات می گردند؛ "مقعد صدقی" یافتند که "عند ملیک مقتدر" باشند...

چطور می بینی آنها را از بالا؟

دایره های متحد المرکزی که پروانه وار دورت می گردند؟

خط پرگاری که خودت مرکزش را نگه داشتی؟ و هی سفید می کنی! لباس ها را، نگاه ها را، و دل ها را؟

سر پرگار پاک کن داری؟؟

-------------

پ.ن:

١- سوره ی قمر خیلی زیباست! اولش با وحشت و اضطراب آغاز می شود و در آخر به مقعد صدق می رسد...

٢- بی ربط یا با ربط! بنویسید برایمان! آنچه که فکر می کنید باید بدانیم!