هو المستعان

خواستم نوشته ی فرزانه به من را اینجا بذارم! تا یادم بمونه! بودند آدم هایی که هستند! و فکر می کنند!


حامدی عزیزم:

شیرینی تراز ۵٠٠٠ قلم چی، زیر زبان ، کنار غده ی زیر زبانی؛ و جانب چپ بنا گوشی بد زبانه می کشد! امروز شکستم! بی هوا دلم گرفته از فردای نیامده و روزهای نرفته.... بی هوا گریه خواهم کرد نه بر حسرت دنیا، از سر بی وفاییها!

روا نباد که پروردگار بر بنده اش ترحم نکند... رو نباد که من ارباب جز او بگزینم! خداوندا به من یاری ده که بسازم آنچه را تا کنون ساخته نشده! به من یاری ده که یاریگرم باشی!

خدایا گذر پاییز می گذرد زردتر؛ و رنگ رخسار من می نماید زرد تر...

خدایا! زمستان به تباهی می آیید و من هنوز در پی غمهایم..

خدایا! چگونه از خجالت یار برهم؛ چگونه از خجالت و شرمندگی  بندگانت برهم که هر روز حال من چنین است...

چگونه از شرمساری این و آن برهم؛ که این گونه وضع من است..

دلم گرفته از بی شرمی، که در چشمانم حلقه زده؛ از بی قراری که بر لبانم زبانه برده!

دلتنگم! دلتنگ فرداهای نیامده! دلتنگ نگاه های لرزان!

خجلم از سیرتی، بدیعی، حکیم الهی، و حتی از مرادی! (اسامی معلمانشان)

چگونه از خجالت بندگان برهم! خدایا تو بطلب از بندگانت، تو بطلب از خوبانت دعا در حق مرا
! تا آنها بخواهند عاقبت بخیری کار مرا!

دلم تنگ است..

.اینجا بار دیگر مثل همیشه تنهایی را حس می کنم! و تنها بدین می اندیشم که تنهایی مرا از دامان حجت او ربوده!

خدایا هرگز روا مباد که بی کسی ها مرا در بند بی کسی فرو برد! هر گز روا مباد که بی کسی ها و گستاخی مرا در ناسپاسی فرو برد...

نمی دانم این گونه ها از برای چه تَر است؟

ولی هر چه هست غصه ی دیرینه ای است...

-----------

پ.ن:

- فکر می کنم به فرزانه! که برای دادن ۴٠ هزار تومان آزمون های قلم چی، -که مدرسه کلی تخفیف گرفته بود و کلی هم خودش تقبل کرده بود-،هم نگران بود و آخرش قرار شد ٢٠ هزار بدهد!

 و حال اینگونه شرمسار همه است!!!

-فکر می کنم! به اندازه ی تمام فرزانه ها و فاطمه ها و الهه ها و  موناها و بهاره ها؛ که حقشان را نمی گیرند! مسئولم!

 و به اندازه ی تمام آنهایی که امروزشان، حقشان نیست! مسئولم!

-می ترسم! از آن روزی که بفهمم می شد کاری کرد، وقتی گذاشت، حرفی زد که دخترانم به آرزوهاشان برسند و من نکردم و  نگذاشتم و نزدم!

-تو را بخدا برایشان دعا کنید!