بنام خدا

 فکرم راه می رفت، به جنگ چند دقیقه پیش فکر می کرد. ما هر دو، تا پای جان! سر نمی دانم هایمان جنگیدیم. دفاع کردیم و تز دادیم و جهان را آزاد و آباد کردیم و دوباره ویران کردیم. به همه حق دادیم و ستاندیم. و من به "هیچ" ایمان آوردم.

ریشه یابی، علت یابی کردیم ولی خودیابی نه!!

یاد جوانکی که سعی داشت از پله های برقی ای که به سمت پایین می رفت بالا برود!!این قدر خلاف جهت؟! و چه ایمان داشت و بالا می رفت.

و من حتی در پایین رفتنم تردید داشتم.. استخوانهایم صدا می کردند و افکارم خاموش می شدند.