بنام خدایی که همواره با من بوده است، از آن زمان که بیاد نمی آورم و با من خواهد ماند..

حالا چند وقتی است آرام شده ام، و یاد گرفته ام که باید ساخت! واستوار بود.

حالا چند وقتی است که مانند گذشته نیستم! عادت کرده ام به پنهان کردن آنچه باید از همه مخفی بماند. و به گفتن آنچه همه باید بدانند.

یاد گرفته ام باید خوشحال بود، از داشتن تک تک واژه های زندگی! باید امیدوار بود چرا که دردها پایان یافتنی است. باید دلگرم بود به آمدن روزهایی که انتظارش را می کشیم. باید تلاش کرد که خوب باشیم و خوب فکر کنیم و خوب بخواهیم و خوب بمانیم.

و این را امروز  دریافتم که هویتم به افکاری نیست که در سر دارم بلکه به رفتاری است که در عالم خارج نمود پیدا می کند و تضاد، یعنی عدم انطباق افکار و رفتار فرد و من دچار تضاد ام..

تضادی که آشفته ام می کند و قدرت تصمیم گیری را از من سلب می کند... 

-------------

پ.ن: هنوز! در ابتدای راه هستیم.