بنام خدایی که تربیت ما را بر عهده گرفته است..

وقتی با انواع و اقسام کیف ها و کیسه  ها و کتاب ها می نشینم روی زمین، نگاه سنگین همسن و سالهای خودم را حس می کنم.  وقتی پشت لب های سبز شده ی مرا میبینند به جای آنکه به مردانگی ام در این روزگار نامرد پی ببرند، به بی کفایتی چهره ام در برابرشان فکر می کنند. و احتمالا دلشان به حالم می سوزد..

و من همچنان در اندیشه ی استحاله ی افکار آدمهایی هستم که سن و سالی ندارند.. و در همین حوالی هستند، اما عجیب از من دورند...

 بیاد حرف معلم پیش دانشگاهی ام می افتم، وقتی در جواب حسادت های بچه ها به من! می گفت این دختر را چند سال دیگر با هزاران کتاب در دست می بینی آشفته حال و خل وضع، همیشه پیاده و خسته! آنوقت شما با ماشین گرامی تان جلوی پایش ترمز می کنید که بفرما...

حکایت تلاش طاقت فرسای مکتوب برخی آدمها در دفتر خداوندی است و گله ای از سوی ما وجود ندارد، ما عادت کرده ایم که یاد گرفته ایم که با هیچ کس هیچ فرقی نداشته باشیم و بین هیاهوها دیده نشویم.

ما خود دیده نشدن را برگزیدیم.. که خود را از قاب نگاه ها دزدیده ایم..

ما انتخاب کرده ایم و گله ای از هیچ کس و هیچ چیز نداریم! و به انتخاب خود می بالیم..

--------

پ.ن: و سرزمین و دختران و پسرانی که اندیشه هایشان رو به اضمحلال میرود...