بنام خدایی که بود و هست..

نشسته ام به خودم می اندیشم، به داشته هایم و نداشته هایم! و چقدر پر رنگ اند نداشته هایم... و چقدر حقیرند داشته هایم...

در حوالی چلّه ی عشق به سر می بریم و اتفاقی که باید در ما نمی افتد. چهل روز گذشته است و اتفاقی که باید در ما نیفتاده است.. چهل سال هم بگذرد این دل اگر همان باشد، اتفاقی نمی افتد.. ولی نه! این دل همان نیست! چهل روز است آبش داده ایم، آبش را کشیده ام! پرده ها را برایش کنار زدیم و مثال دردانه ها برایش حرف ها زده ایم! برایش شب ها تا صبح بیدار مانده ایم! و مانند کسی که بترسیم از دست برود سوزناک ترین حرف ها را بدرقه ی راهش کردیم تا در گروی یکی بماند. فقط یکی! اگر همان باشد، قطعا دل نیست! سنگ است!

 

دلم برای خودم، برای نگرانی های احمقانه ام می سوزد...

 

پ.ن: کسی دعا کرده است دل های ما سنگ شود؟؟

کاش دعا کند، آب شود، تمام شود....