بنام خدای می میراند سپس زنده می گرداند...

دلم برای زمان نامعلومی تنگ شده است...

دلم برای تعداد نامعلومی از آدم ها تنگ شده است..

دلم برای آدم هایی که امروز نیستند تنگ شده است..

دلم می خواهد به همان زمان نامعلوم برگردم!

یادم نمی آید، دقیقا یادم نمی آید ، چه زمانی بود اینگونه پراکنده شدیم!

قصه ی ما، حکایت قبول صداقت آدم ها بود وتحمل رنج جدایی..

قصه ی اعتماد به زمین و زمان بود وتحمل، تحمل، تحمل!

قصه ی ملیت ها و زبانهای گوناگون و یکدلی اما..

قصه ی گذر از مرزها بود..

قصه ی خیانت انتظار نداشتن و خیانت دیدن..

قصه ی ما قصه ی غریبی بود!

آشفته ام! آنقدر آشفته ام که همه ی جملاتی که در ذهنم بود یادم رفت.. به مانند کودکی که وقتی با شیطنت خودش زمین می خورد ، اول از همه بلند بلند می خندد که خیت نشود ولی سرش عجیب درد می کند!

پ.ن:

١-متی ننتقع من عذب ماءک فقد طال الصدی

٢-این بار عجیب خداحافظی ای بود! به در خانه که می رسید به عقب نگاه می کرد و باز می گشت و دوباره نگاه، گریه ، نگاه! ترس عجیبی در چشمانش بود..

٣- اگر اینجا می آیی چیزی بگو، حرفی بزن! من همیشه منتظرم..

/ 9 نظر / 4 بازدید
تسلیم

یه روز یه اس ام اس برام اومد : "دلتنگی بد نیست، یادگاریست از کسانی که دوستشان داریم و از ما دورند." حالا که فکرشو می کنم می بینم دلتنگی برای خوبی ها می تونه محرک باشه! محرک دوباره خوب بودن و دوباره ساختن و خلاقیت پیدا کردن!

تسلیم

می شه ژ ن 1 رو ترجمه کنی؟!

سنگ

بی ربط یک: یه فکری دارم - هر کس به اندازه ای که امیدواره هزینه می ده. ؟؟! بی ربط دو : عزادارا چیکار می کنن معمولا؟ بقیه واسه اونا چیکار می کنن معمولا؟ (اتفاقی نیفتاده ها)

تسلیم

فضولی! ببخشید وسط حرف بزرگترا می پرم ها! یه چیزی درباره ی عزادارا: به قول مامانم "گاهی خدا مرگ یه نفر رو وسیله ای برای رشد و کمال بقیه ی آدم ها قرار می ده!" این تجربه ی خودشه! اگه بقیه بتونند درست تلاش کنند و خدا هم کمکشون کنند، می تونند عزادار رو - یا لااقل خودشون رو - به مقام صبر برسونند! راستی فراموش نکنید بقیه خودشون هم عزادارند! و تازه تعداد غم هاشون شاید هم بیشتر! چون هم غصه ی اون آدم از دست رفته رو می خورند و هم غصه ی بازمانده هاش!

سنگ

امتحان؟ دلداری به چه درد می خوره؟ چه دردی از عزادار دوا می کنه؟ حجم تلخی حقیقتو کم می کنه؟ یادته؟ تو مراکز تولدی دوباره جز کسایی که خودشون بلا سرشون اومده نمی تونستن به بقی کمک کنن! درباره ی قسمت اول سوالم هم - به نظرم یه سری ها می دونن کاری نمی شه کرد اونا هزینه نمی دن! هر کی به اندازه ای که خوش بینه هزینه می ده! ادامه بده!

لهوف

خوب دقیقا من هم همینو گفتم! بقیه نمی تونن کاری بکنن! حجم تلخی حقیقت رو کسی نمی تونه کم کنه! فقط با همه ی تلخی اش هضم میشه! یعنی کسی قرار نیست چیزی رو تغییر بده! خوب در مورد یه آدم عزادار هم آدمهای خیلی بی ربط که نمی یان چیزی بگن یا اگه هم بگن آدم عزادار یه تشکر می کنه و میره! (آدم بیربط تو مرکز تولد دوباره میشه یه آدمی که تا حالا مواد مصرف نکرده) اگه یادت باشه حتی در مورد مرکز تولد دوباره مهم ترین اصل انگیزه ی خود فرد بود!به نظر من در مورد هر دو موضوع اولین چیزی که مهمه خود فرده... اتفاقا به نظر من هر کس به وضیتش و ساختار موجود بدبینه یا اعتماد نداره ومیخواد کاری بکنه! هزینه میده! نمیدونم منظورت از خوش بینی یا امیدواری دقیقا چیه؟ ولی اگه منظورت اینه که این دوتا با یه نوع سادگی و عدم قبول واقعیت همراه باشه! خوب آره اونا هم یه نوع دیگه هزینه میدن!

سنگ

منظورم از خوش بینی، خوش بینی به توانایی تغییر بود! یعنی فکر کنی محیط رو می شه درستش کرد!

سنگ

ببین وااقعیت رو می شه آینده شو خوش پیش بینی کرد یا بد. ولی واقعیت خیلی پست تر از اون چیزیه که ما جوونا امید به ساختنش داریم. توی یکی از پستام نوشته بودم قدیما که خوش بینی هام ذره ذره جلوی چشمام می شکنن. به همون اندازه که سعی می کنی واقعیت رو به حقیقت نزدیک کنی یا امید داری به این که این اتفاق بیفته هزینه باید بدی. یه چیزی هم گفته بودی که بین عزادارا یه چیزی مشترکه اونم غمه ولی غم داریم تا غم ها! هیچی مث مرگ فرزند نمی شه. داغش تا آخر عمر می مونه! اصلا دیر نبود جوابت. مرسی از تعهدت به کامنتا!

سنگ

در آخر می خوام یه چیزیو بگم! من یه مرضی دارم تو حرفام اغراق می کنم برای این که نظرمو به مخاطب بفهمونم ولی گاهی اشیا نزدیک تر از آنچه هستند که شما در آینه می بینید! حرفایی که زدم از نظر منطقی مزخرفه من هم افسرده نیستم فقط تغییر روش (بر وزن منش) دادم!!!! برای هممون آرزوی عاقبت به خیری دارم!