بخوان تو حرفهایش را

دریغ و افسوس که بنده ام نشنید که به داوود نبی چه گفتم: " ای داوود ، اگر روی گردانان از من، چگونگی انتظارم برای آنان ، مدارایم با آنان و اشتیاق مرا به ترک معصیت هایشان می دانستند ، بدون شک از شوق آمدن به سوی من می مردند و بند بند وجودشان از محبت من از هم می گسست . "

این انتظار لحظه به لحظه ی مرا ندید! این التهاب من که هزار امید برایش داشتم را ندید. من می خواستم پرواز یادش دهم! میخواستم اوج بگیرد، آنقدر اوج بگیرد که سیاهی بالهایش حتی میان سفیدترین ابر ها هم پیدا نباشد. در راه پرنده شدن، زمین میزدمش، آنقدر محکم، که با درد برخیزد! بلکه نجوایی، حرفی ؛ گلایه ای یا حتی نگاهی به من بیندازد! زمین انداختن ها را به حساب بی رحمی ام می گذاشت! اما برای من مهم نبود! مهم پرنده شدن و قدرت بخشیدن به او بود. دلم میخواست باور کند من بهترین همراه و مربی او هستم! دلم میخواست بفهمد که سمیع تر و شنواتر و بیناتر و آگاه تر از من نمی یابد. دلم میخواست به من اعتماد کند!

 به زمان قسم! که انتظار کمی بود!

دوست داشتم دستش را به من بدهد، تا به بهترین جایی که حتی فکرش را هم نمی کند ببرم! دلم میخواست که بفهمد ، همراه من که شد، راه سختی در پیش دارد و دلم میخواست سختی اش را با جان و دل بخرد! آخر من به خاطر او و به خاطر علاقه ی عمیقی که به او داشتم، ابلیس، این تسبیح کننده ی خودم را از خود راندم! نمیخواستم ابلیس افسار بنده ام را بگیرد! ابلیس سر در گمش میکرد و میان بیراهه ها، آنجا که از من دورش کرده بود، در میان کوچه های بن بست رهایش می کرد! بنده ام صدایم میزد و من به سویش می شتافتم! به سان مادری که در پی گریه ی کودکش می دود. اگر قدمی به سویم برمی داشت، ده قدم به سویش میرفتم! وقتی به جاده های پهن و استوار میرساندمش! دوباره ابلیس به سراغش می آمد! منتظر می نشستم بلکه صدایی، حرفی، یادی از من بکند تا که ابلیس را نیست کنم!

به زمان قسم که انتظار کمی بود!

 

دوست داشتم نیازهایش را فقط از من بخواهد! تا که از تمام موجودات عالم بی نیازش کنم! به مانند خودم ؛ به هر چه بگوید باش! هست شود!

دلم میخواست با قلبش- این ودیعه ای که در وجودش نهادم- صدایم را بشنود و در لحظه لحظه مرا ببیند! نه اینکه با دو چشمش سراب های دروغ این دنیا را ببیند.

من دنیا را به خاطر او آفریدم و او به جای آنکه شیفته ی خالق شود! شیفته ی دنیای فانی شد... من تمام عالم را به شرف وجود او، تکوین کردم و او به همه روی آورد الا به من!

 به زمان قسم! که پیوسته در حال زیان بود.

 

من لحظه لحظه انتظارش را می کشیدم و او به کلی مرا فراموش کرده بود، من در هر لحظه بنای پیوستن با او داشتم و او با من بنای ناسازگاری!

/ 0 نظر / 5 بازدید