این روزها...

بنام خدا


دلم برای حرف زدن اصلا تنگ نشده . اینروزا به هر کس میرسم! یک کوه بلند بینمون هست که صدام رو خفه میکنه و نمی ذاره به اونور برسه...

اما اینجا ، بار دیگر حرف هایم قربانی شنیده شدن و خوانده شدن می شوند! واین دردناک ترین لحظه یک نوشته است...

من از شنیدن ابایی ندارم! ولی از شنیده شدن متنفرم..

اینروزا واقعیت خیلی زودتر از آنچه فکر میکردم، پخش زمین شد و من حتی فرصت نشان دادن حقیقت را نداشتم...

اصلا باورم نشد آنچه فنا شد ، تمام هویت من بود..

اصلا فرصت نشد زخم های کاری ام را نشانت بدهم..

اصلا نمی دانستم اینقدر فرار راحت تر از قرار است..

اصلا نگفتی آنچه بین من و تو است، چیست؟

اصلا قرار نبود اینگونه رهایم کنی..

.

.

اینروزا می خوام تو خیابون چهار زانو بشینم و چادر سیاهمو رو خودم بندازم که صورتم دیده نشه! اون وقت هی زاری کنم هی دست هام رو بهم بسایم  و هی مرثیه بخونم..

بعدش یکی یکی آدمها به سمتم بیان و من زیر چادرم جمعشون کنم! تا بلکه به جایی برویم...

---

پ.ن: بگو! با من می آیی؟



/ 2 نظر / 9 بازدید
سنگ

هیچی نمی تونم بگم .. فقط یک جورایی لهجه ات آشناست.. مثل خودم :|