بنام خدایی که صبور است..

بنام خدایی که عادت به طغیان ما دارد..

بنام خدایی که عادت دارد تاریخ را صد بار تکرار کند ولی ما هنوز محکوم به تکراریم...

بنام خدایی که همواره تذکر می دهد ولی ما هنوز خوابیم..

بنام خدایی که هیچ گاه از دست ما کلافه نمی شود ولی من عجیب از تو، خودم و... کلافه ام..

بنام خدایی که می داند آنچه ما نمی دانیم..

بنام خدایی که همواره به من تعلیم میدهد..

بنام خدایی که احساس می شود..

بنام خدایی که تنهاست، به اندازه ی  تنهایی من..

و بنام خدایی که استعانت از آن اوست و شایسته ی اوست..

----

پ.ن: قصه تمام شد؟! پس آن همه نیازها و رازها چه شد؟!

 

/ 1 نظر / 4 بازدید
غریبه

اصل قصه گویا همینه....قصه ای برای بیدار شدن من...که خدا خواست به دستان "تو"ها نوشته بشه... اللهم اغفر لی الذنوب التی تهتک العصم