بنام خدایی که به راز درون سینه ها آگاه است...

فقط بیا بگو سلام!

فقط سرایت نامی... فقط شکوفه ی یاسی...

دلم پر از نهایت تاریکی است... فقط تو هاله ی شمعی باش...

سرم پر از رخوت بیدردی است... فقط تو دوای دردم باش...

برای شکفتن من از نو.... فقط تو مرا تماشا کن....

برای تماشای من.... فقط تو صدای ضعیفی باش...

برای نبود زخم من.... تو انتظار دقیقی باش....

برای من دیوانه.... فقط تو لوح تقدیری باش...

برای شکست سکوت من... فقط تو نیمه ی ماهی باش...

برای نهایت این قصه.... فقط تو روبرویم باش...

فقط نگو که خنده برای من جاری است..

فقط نگو که اینجا همان جای قدیمی است..

فقط نگو که انسان شکسته است به ایمان..

فقط نگو که قصه افسانه است و طغیان..

فقط نگو که منطق بَرنده است به احساس..

فقط نگو  کسی نیست میان برف و بوران..

فقط نگو چنین است..

فقط نگو خداحافظ...

-----

پ.ن: برداشت های شخصی ممنوع! لطفا!

/ 3 نظر / 4 بازدید
تسلیم

حسم می گه مخاطب این نوشته، یکی از مقدس ترین وجودهای این عالمه! منم همین جا بهش می گم : "من و بقیه هم همینا که زهرا می گه!!!!" [چشمک][گل][گل][گل]

سنگ پشت

زهرااااااااااااااااا. خودت نوشتی اینو؟؟؟ خیلی زیبا بود. (من وآقامون در خانه ی مادری میهمانیم) تا دفعه ی بعد که بتونم بیام اینجا.

سنگ پشت در خانه ی مادری (چشمک)

اگه می شد که آقامون از زیر سنگم شده بود تهیه می کرد. کابل کشی نداره عزیزم [نیشخند]