رسم زندگی نکردن

بنامش

کجای کار اشتباه بود؟! این سوال را آنقدر تکرار می کنم تا شاید پاسخش را بیابم!

کجای راه مانده ام، نمیدانم! ولی نه توان جلو رفتن هست ونه پای برگشتن، و دوباره آغاز کردن!

در همین بین راه، باید دستم را بگیری!

همش تصمیم های غلط! دلسوزی های بیخود! همش حمل چهره ای که واقعیت ندارد! همش پنهان کردن درد! همش رسوب خنده ی بیخود! همش اشک های نامربوط! مگر مرز افسردگی و دیوانگی کجا است؟!

چرا من؟! از آنجا که ظلوم وجهول بودم؟؟!

کمی انصاف! دست نگه دار! من تسلیمم!

چرا عقل ودل را دادی؟! یکی را می دادی تا تکلیفم روشن بود!!!

من از حیرانی و جنگ عقل و دل بیزارم! بیزار....

من از مصلحت اندیشی عقل و بی تدبیری دل بیزارم..

می ترسم دور شوم از جاده ی تو...

بیا در همین بین راه دستم را بگیر!!

---------

پ.ن: شاید وقتی نماند..

/ 5 نظر / 10 بازدید
تسلیم

می خواستم بگم وقتی دستت رو گرفتند ما رو فراموش نکن یاد حضرت یوسف افتادم.... ما آدما ظلوم تر و جهول تر از این حرفاییم... و خدا مهربون تر از اون حرفا......

سنگ

این قسمتش خیلی زیباست!!!! من از مصلحت اندیشی عقل و بی تدبیری دل بیزارم!!! منظورم از اون کامنت این نبود که ناراحت شدم! فقط حس کردم که من مقصر بودم که کارت به این سمت کشیده شد. تو همون مهربون خودت باش! و دیگه به این فکر نکن که من ناراحت می شم یا نه! وایسا! حداقل جلوی من وایسا! من هم یک جور دیوانه ام برای خودم .. خدا بگذره از ما ..

تسلیم

اگه خدا می خواست وقتی ما به یادش نبودیم اونم به یادمون نباشه که دیگه وضعمون خیلی خراب بود.... دوست دارم!

سنگ

ها؟ D:

دعا

چی می گی تو؟! شد یه بار ما بفهمیم چی می گی؟![چشمک]