اول مهر!

بنام خدایی که تعلیم می دهد..

روز عجیبی بود!

انگار خدا می خواست حضورش را در لحظه لحظه های گذشته، که فراموش کرده بودم ؛بیادم بیاورد..

به مدرسه ی اول رفتم! ٣ سال پیش در آنجا درس خوانده بودم.. این بار دانش آموز نبودم، بلکه یک مسئول و سخنران بودم..

به مدرسه ی دوم رفتم! ١۵ سال پیش نوشتن و خواندن را آنجا یاد گرفتم.. این بار دانش آموز نبودم، بلکه خواهر یا می شود گفت مادر یک پسر بچه ی کلاس اولی بودم..

به دانشگاه نرفتم! ولی دانشجو بودم!

می شود گفت یک حرکت و سیر رو به عقب، از پیش دانشگاهی تا کلاس اولی! البته با حس متفاوت تر از آنروزها...

راستش را بخواهی؟ احساس بزرگی کردم.. در حین بزرگی چیزی شبیه به حسرت آنروزها، از درون حقیرم می کرد! چیزی مرا وادار می کرد اقرار کنم پیری واقعیتی انکار ناپذیر است...

/ 4 نظر / 7 بازدید
tassliim

خسته نباشی از کار سنگین این روزها...!!! [گل]

::دوربين بي لنز::

چه جالب. اصلا به همچين كاري فكر نكرده بودم[متفکر] شما كه هنوز جوونيد. فعلا استفاده كنيد كه پير شدين حسرت الانتون رو نخوريد. به قول خودم: وقتي نوجوان شديم حسرت كودكيمان را مي خورديم. وقتي جوان شديم حسرت نوجوانيمان را و وقتي كه پير شديم....افسوس كه بزرگترين خاطره زندگيمان "حسرت" است

tassliim

زهرا! میشه این رو برام معنی کنی؟! ( من رأی سلطانا جائرا مستحلا لحرام الله ، ناكثا عهده ، مخالفا لسنة رسول الله ، يعمل فی عباد الله بالاثم و العدوان ، فلم يغير عليه بفعل و لا قول ، كان حقا علی الله‏ ان يدخله مدخله ، الا و ان هولاء قد لزموا طاعة الشيطان ) پیشاپیش ممنون!

تسلیم

مرسی! تصمیم به بحث نداشتم! تو کتاب استاد مطهری خوندم می خواستم معنی دقیقش رو بدونم! بازم تشکر![لبخند][گل]