...

بنام خدایی که بر غیر او توکل نمی توان کرد..

چگونه بخندم؟ وقتی همه چیز دست به دست هم می دهد تا من له شوم...

چگونه برایت بگویم؟ از آنچه آتشم می زند؛ وقتی صدایم در نمی آید...

چگونه به تو نگاه کنم؟ وقتی سویی در چشمانم نیست...

چگونه تقسیم کنم رنج هایم را؟ وقتی همه چیز بهم پیوسته و تقسیم نا پذیر است...

چگونه توصیف کنم؟ وقتی تمام قریحه ام را از دست دادم..

چگونه امید داشته باشم؟ وقتی همه چیز رو به قهقرا است...

چگونه کسی را پیدا کنم؟ وقتی کسی ، اینجا نمانده است...

چگونه غربتم را از بین ببرم؟ وقتی اسمی از من نیست...

باور کن غریب تر از من، خودم هستم! باور کن..

-----------

پ.ن: بخدا من نه افسرده ام! نه دیوانه! نه نا امید ونه هیچ چیز دیگر! فقط همه چیز به شدت غیر قابل تحمل است...


/ 4 نظر / 5 بازدید
لهوف

به خصوصی: حرفاتون درست! ولی به پیروی از شعر زیباتون منم اینجا رو! فقط اینجا رو! برای گفتن غم هام! نا امیدی هام و آوارهایی که حس میکنم(البته شاید واقعیت نداشته باشند.) انتخاب کردم! اینجایی که شاید خودم وچند تا آدم دیگه بیان! نمی دونم! ولی به نظر من! شاید شادی رو باید قسمت کرد! ولی اطمینانی از به اشتراک گذاشتن وسیع غم ها ندارم! نگاهی که من تو اینجا می نویسم! نه ناشی از ظلمت یا نا امیدی یا مسائلی از این قبیل! که جنبه ی درس هایی برای خودم هستند! شاید بتوان گفت نگاه عبرت آموز! نگاهی که سعی میکنه در عین نا امیدی از دنیا به جای دیگه ای امیدوار باشه! البته! قبول دارم که شاید قسمت دوم رو تو نوشته هام نمیارم! شایدباید تجدید نظر کرد!! فکر میکنم در مورد نوشته هام..

تسلیم

1)با یه دیدگاه میشه به همین سیر قهقرایی دلخوش بود... به همون دلیلی که تاریک ترین لحظه ی شب ، درست قبل از فجره... فقط باید دعا کنیم تا آخر این سیر نزولی، ثابت قدم باشیم... 2) این روزا همه درد دارند. ولی سختی و بدیش اینه که هیچ کس نمی تونه یا شاید هم در واقع نمی خواد مثل قبل با دردهای خودش و بقیه رفتار کنه ... همین خودش باعث می شه غم همه بیشتر بشه...

لهوف

دوباره به خصوصی: نمی دونم چرا اصلا باورم نمی شه این خود شمایید؟؟؟؟ اتفاقا من اون بنده خدایی رو که دیگه قبول ندارید رو! خیلی قبول دارم!! همین!

سنگ

وقتی همه ی رنج ها به هم پیوسته و تقسیم نا پذیرند ..